کم کم سایه ها دور می شوند ٫ نقابها می افتن . تمام صورتکهایی که یک عمر سعی کردی با وسواس و کمی جنون از خودت بسازی را گم می کنی یا شاید در مکان نا معلوم جا می ذاری . تصویری که دوستان و آشنایان از تو یافتن . آنی که پدر و مادرت انتظار داشتند ٫همانهایی که  دشمنانت یا گاه دوستی  را متنفر می کردن . یک روز متوجه می شوی تمام صورتهایی را که برای مقبول بودن ٫ معقول بودن ٫محبوب بودن در سهمت از زمان ساخته بودی از دست می دهی و تنها خودت می مانی بدون راه گریزی . تنها ٫ ترسیده اما واقعی .

مدتها بود که فکر می کردم از خودم دور می شم و این منو گیج می کرد . اما حالا می بینم فقط دیگری ها بودن که دور شدن و رفتند ٫ من همیشه همینجا بودم  و خواهم بود .