از نورهای مبهم و انتزاعی در آثار نقاشان خوشم می آید .نور با هویتی مستقل که در دنیای واقعی ما غیر ممکن بنظر می رسد .جزئی از یک ساختار کلی که دنیای ذهنی یک نقاش را روشن می سازد .جادوی نور به مثابه آشکار ساختن اتاق های تاریک ذهن هر چند گذری و افسون شده .خاصیت این اتاقهای تاریک همین است که در نوری طبیعی و مستقیم اشکالشان خواهند سوخت. آثار برخی از نقاشان اینگونه اند که در دنیای طبیعی تاب نمی آورند زیرا همواره به دنبال دگرگونه گی و بی مسافتی هستند.
*جایی خوندم که دادایستها افکار خود را روی اشیا متمرکز کردند و پس از آنکه آنها را از پای در آوردند به سوی سورئالیستها پرتشان کردند . از دادا خوشم می یاد بیشتر از کارهایشان نظریاتشان برایم جذابیت دارند .
*این سئوال همواره وجود دارد چگونه انتقال تصویر ذهنی به عینی امکان پذیر است . مرز قابل فهم شدن یک اثر هنری و بی بدیل بودن آن کجاست.با خودم میگویم حتما باید نظمی در کار باشد نظمی جادویی و کاملا فردی که به واسطه همین نظم ادراکات ما از حالت ذهنی به یک فرم عینی تبدیل می شود. اما پیدا کردن آن کار ساده ای نیست و شاید هیجانات افسار گسیخته بزرگترین مانع برای کشف آن باشند.
*گاهگاهی که هنر مندی را می بینم که در اثرش خودش را با اشیا پیرامونش هماهنگ کرده که گویی نه جزئی از او بلکه خود اوست خوشایندی ترسناکی سراغم می آید .بدبینانه لذت می برم .کارهای پل کلی این خصوصیت را برایم دارند. یکی از آثارش به نام اشباحی که جسمیت یافتن شاید در بر گیرنده دید کلی او به سوژههای نقاشیش است.