در گذشته منطقم بدنبال انگیزه هام در حرکت بود و بعد این منطقم بود که انگیزه هامو هدایت می کرد .حالا انگیزه هام یه طرف میرن و منطقم یه طرف دیگه. تو این دوره ای که طی می کنم بزرگترین کاری که انجام می دم دقیقا هیچییه . این منو یاد یه شعر میندازه به اسم آمبولانس هایکو که یادم نمی یاد از کیه؟ یا کجا خوندمش!

یک تکه فلفل سبز

افتاد

بیرون از ظرف سالاد

که چی؟