نفرت واژه غریبی است . آنچنان که تو را گرفتار ، دیگران  را گریزان می کند . مسمومیتی با علائمی بیمارگونه ، بر افروخته و تب آلود از درون یخ می زنی . نفرت مثل عشق نیست که برایش شعر بگویی و نه مانند آزادی که وصفش کنی . نا امیدانه سعی می کنی بیانش کنی اما آنچه بروز می دهی واقعیتی است که از درون خالی و از بیرون دفنت می کند .