Shutter Island

                                         

                                               yzihae0m1igk2pg2j0ve.jpg

(2010)-Shutter Island جدید ترین فیلم مارتین اسکورسیزی و بازی در خشان لئوناردو دیکاپریو .اقتباسی از رمان دنیس لوهان با همین نام

فیلمی کم نظیر و خوش ساخت با فضا سازی غریب و صحنه پردازی وهم آلود وبدیع.چیزی که بیش از پیش این تریلر معمایی را سحر انگیز کرده استفاده از فضاهای داخلی کم نور و گنگ با بن مایه رنگی قهوهای است که احساسی از کهنگی و فرسودگی به مخاطب می دهد.چهره ها در نور پردازی پر کنتراست و خشن بیشتر به ارواح سرگردان و سایه می مانند تا آدمهای زنده و کامل .نورها بطور وحشیانه از هر کجا که می خواهند تابیده می شوند و فضایی مرموز تر از آنچه هست به نمایش می گذارند٫در جایی که منطقن منبع نور در بالای سر سوژه تابیده می شود در کمال شگفتی می بینیم که نور ی از نا کجا آباد از زاویه پایین چهره افراد را روشن کرده و نه تنها مانند هر نور  زاویه پایین چهره ها را ترسناک و مبهم کرده بلکه دو گانگی عجیبی به آن می بخشد.ساختمان قدیمی با اتاقهای کوچ و در بسته و نیمه روشن٫دیوارها و پنجرهایی تهدید کننده با خطوطی اریب٫زاویه پایین دوربین  که سقفها بیش از پیش کوتاه و فضا را خفه کرده ٫فضاهای خارجی مه آلود و خاکستری و محاصره شده در آبهای خروشان جزیره ٫Shutter طوفان ٫لباسهای سراسر سفید کارکنان  ٫هزار توی منطقه c ٫فرار همیشگی در جزیره ای کوچک٫ چرخه ای بی پایان خاطرات و فراموشی ٫ دیدن کلمه فرار بعنوان هشدار از یک بیمار٫ملاقات با آدمهای مخفی٫بی خوابی ٫میگرنهای شدید ٫کابوس٫شک ٫ترس و ترس و باز هم ترس...یاد آور دورانی است که از آن بعنوان عصر اضطراب یاد کرده اند. 

و در آخر موسیقی پر تنش و گویا ٫که از همان ابتدا هشدار دهنده و تهدید کننده مخاطب را به درون جزیره و رازهای آن هدایت می کند.

اگر می شه  بازیهای فوق العاده ای مثل جک نیکلسون در دیوانه از قفس پرید ٫مارلون براندو در پدر خوانده٫آلپاچینو در بعد ظهر سگی و روبرت دنیرو در گاو خشمگین را نام برد دیکاپریو هم /بعد افتضاحی مثل تایتانیک/تونسته  با هوش درایت خاص خودش  بعد از هوانورد درفیلم Shutter Island خودشو در رده بازیگرهای بزرگ و موندگار هالیوودی جا بده.

کلام آخر Shutter Islandفیلمیست فراموش نشدنی .

                   xvd43k5t6icrxs7ce5d.jpg

              

                   5ph24ijcagwj0d2z8p6.jpg 

*بالاخره کاترین بیگلو هم تونست برای فیلم زیبای گنجه رنج اونم در ژانر فیلمهای جنگی اولین اسکار کارگردان زن رو بگیره

ونداد و مزرعه خیار سبزش

اینو شنیدم که هیچ کدوم از لحظه لحظه زندگی که داشتیم نابود نمی شه فقط اونا در جایی ذخیره می شن که دسترسی به همشون غیر ممکنه. لحظات بایگانی شده / نه بر طبق حروف الفبا بلکه بر اساس نظمی که برای هر کس شکل بخصوصی پیدا می کنه/در اتاقهای تاریک و ممنوع که گهگاهی ممکنه در یکی از اونها باز بشه و کسانی یا چیزهایی از توش سرک بکشن. اتفاقهایی که از این لحظه اکنون که ما درش هستیم نزدیکی بهشون غیرممکنه بنظر می رسه و چون قابلیت تکرار ندارن تبدیل به خاطره می شن.عجیبه که اونجا حتی آدمهاو اشیاء کم اهمیت هم بدون روال منطقی٫ زندگی و شخصیت خودشونو پیدا میکنن که در درکشون  عاجز می مونی .لحظاتی که قراربوده سالها پیش مرده باشن اما همچنان دستنخورده باقی موندن .گاهی تغییر شکل یافته٫ مثل یاخته هایی که در طول زمان تکامل پیدا کردن یا اینکه بی ریخت شدن.با خودم فکر می کنم کی می دونه چرا ناگهانی در یکی از اون اتاقها باز می شه و چرا اونها با اون شکل خاص باید دیده بشن .دست نا مرئی که هر کس از دید خودش تجسمش کرده و اسمهایی هم براش گذاشتن اما مثل خدا فقط می شه باورش کرد و تنها سهمی که از اون داری فقط فقط همینه .

همیشه تابستونها چند هفته ای رو فامیل خونه مادر بزرگم می موندن و اون زمانی بود که بچه های فامیل دور هم جمع بودن و آتیش می سوزوندن .ما اجازه نداشتیم توی کوچه بازی کنیم  برای همینم بالای پشت بام می رفتیم از اونجایی که خونه های شرکت نفت همشون سقفشون شیرونی بود و نمی شد بالای اونها رفت عاشق پشت بام خونه مادر بزرگ بودیم .ونداد پسر بچه همسایه مادربزگمون بود.یادمه اسمش اونقدر برام عجیب بود که انگار کسی اسمش درخت یا سنگ باشه .ونداد از ما بزرگتر بود لکنت زبان داشت و مثل ما اجازه نداشت توی کوچه بره.ظهرهای تابستون وقتی بزرگترها می خواستن از شر ما خلاص بشن بی سر و صدا بالای پشت بام می رفتیم تا بدون مزاحمت بازی کنیم .ونداد همیشه رهبر گروهمون بود کافی بود حرف گوش کن باشی تا توی گروه بمونی٫ حتی من که اون موقع کوچکترین بچه فامیل بودم . /ازاون کوچکترهایی که بهشون می گفتن دنبال ما نیا/ ما به دنبال ونداد از نور گیرهای شیشه ای پاسیو ٫ توی خونه ها رو دید می زدیم و وقتی کسی از اونجا رد می شد یا نشسته بود مثل صیادهایی که طمعشونو گرفته باشن ذوق زده می شدیم.ونداد خلق و خوی عجیبی داشت که الان فکر می کنم بخاطر لکنت زبان شدیدش بود. با اینکه توی جمع ما هیچ وقت مسخره نمی شد اما منزوی و تنها بنظر می رسید.دلم می خواست بگم ما را مجبور می کرد همدیگه رو کتک بزنیم اما هیچ اجباری در کار نبود .هر دفعه نوبت یکی بود اونم بدون اینکه خودش بدونه یا کاری کرده باشه .همه کتک می خوردن بجز ونداد.حتی یادمه خواهر بزرگترم اون روزی که من کتک خوردم همدستشون شد والبته خود من هم .نمی دونم چرا! کافی بود به حرفهای اون گوش کنی تا سرگرم و خوشحال باشی .بعد از اینکه گریه زاریهای کتک خورده تموم می شد همه چیز به شکل اولش بر می گشت و کلی از بازیهامون با هم  کیف می کردیم که شامل انداختن شیبشه نوشابه و شکستنیهای دیگه توی حیاط همسایه ها از بالای پشت بوم می شد و بعدشم فرار کردن و قایم شدن. باقیشو یادم نمی یاد  . ونداد روی هممون تاثیر می ذاشت و هر وقت کسی کاری رو که دیگری ازش خواسته بود نمی کرد تهدید می شد که به بابا مامان می گم چکار کردی چون می دونستیم اگه بزرگترامون بفهمن بقول اون روزها شهیدمون می کردن.تابستونها به عشق همدیگه و ونداد و بازیهامون به شیراز می اومدیم و تا از راه می رسیدیم ونداد روی پشتبوم می اومد و با دیدن هم کلی ذوق زده می شدیم. همیشه دلم می خواست از ونداد بپرسم چرا لکنت گرفته ٫لکنتش اونقدر شدید بود که برای اینکه حرفشو تموم کنه مجبور بود پاشو روی زمین بکوبه واز اونجایی که من بچه خجالتی بودم و مامانم همیشه می گفت به آدمهایی که عیبی دارن ذل نزنین نمی تونستم سئوالمو بپرسم.بالاخره یه روز دل به دریا زدم چون من یه بچه بودم اونم کوچکترینشون البته تا اون موقع . ونداد با خونسردی گفت بخاطر اینکه خیار سبز و نشسته خورده.مدتها حتی از شکل خیار سبز هم مضطرب  می شدم و نمی خوردم . هیچ وقت نمی دونستم چرا بقیه اینقدر خیار سبزو راحت می خورن ،آخه ممکن بود خوب شسته نشده باشه و اگه کسی ازم می پرسید چرا می گفتم دوست ندارم.یه سالی بعد از جریان خیار سبز٫ ونداد بخاطر یکی از شیطنتهاش که اون دفعه مرگبار از کار در اومد توی یه حادثه برق گرفتگی مرد.

اینم جز اون سئوالایی که خیلی دلم می خواد بدونم که چرا هر از چند گاهی  یاد اون می افتم .شاید برای اینکه اسمش ونداد بود.شاید چون اولین بار بود شجاعت اینو پیدا کردم سئوالی رو بپرسیم که می دونستم نباید بپرسم.شاید چون برای اولین بار درک کردم کسی که بمیره رو هیچ وقت دیگه نمی تونی ببینی.شایدم برای این بود اون اولین و آخرین کسی بود که با خوردن خیارسبز نشسته لکنت گرفته بود...

احتمالن ونداد چون هنوز یه بچه بود/ اگه هنوز وجود داشته باشه/ توی بهشته و احتمالا چون قرار نیست ما عیبهامونو مثل مال اموالمون اون دنیا ببریم کنار یه مزرعه خیار سبز برای خودش آواز می خونه و خونه بهشتیهای دیگه رو دید می زنه. به تصویر ذهنی که از اون تو اون دنیا ساختم نگاه می کنم تردیدهامو کنار می زنم و ازش می پرسم ونداد بهشت چطوریه می تونم بشنوم که اون می گه یه باغ بزرگ ، بینهایت زیبا و کامل که همه توش فراموش می شن.

 *ببخشید اینقدر طولانی شد تو  پست گذشته توضیح دادم

اشانتیون

گاهی خیلی دلم می خواد مثل گذشته ها چیزی بنویسم اما مدتهاست وقتی شروع می کنم نمی دونم قراره از کجا سر در بیارم .

گاهی نوشتن برای چیزهایی که گفتنی نیستند مثل خوره می مونه  .تلاشهایت مثل خوابهایی می شه که درست وقتی می خوای چیزی رو که خیلی برات اهمیت داره بنویسی  قلمهات نمی نویسن .از اضطراب اینکه هر لحظه ممکنه فراموشش کنی قلمهاتو یکی یکی روی کاغذ فشار می دی ٫ خط خطی می کنی تازه متوجه می شی هیچکدمشون جوهر ندارن.

گاهی می خوام احساس  بیشتر و بهتر از آنچه اطرافم می گذره داشته باشم تا شاید چیزهایی رو که فراموش کردم بیاد بیارم اما در همان لحظات احساس می کنم زیر آب فرو رفته ام همه چیز کند و سنگین پیش می ره و صداها شبیه امواج گنگ و مبهم به گوش می رسن.

گاهی مثل اشانتیون می شم (ماهی گلی عید پارسال ٫ماهی ریز و مردنی که فروشنده بعنوان اشانتیون بین ماهی های دیگه بهمون داد و از بین همه ماهی ها فقط اشانتیون زنده موند) ماهی گلی کوچلویی به خوش رنگی یه خرمالوی رسیده .اشانتیون رو توی آکواریومش می بینم ٫ محفظه ای شیشه ای پر از پوسته های خالی صدف ٫سنگهای شیشه ای رنگی و وسایل دریایی پلاستیکی .اشانتیون هر روز هزاران بار مسیر ثابت و کوتاهش می رود و می آید و مثل یه ماهی عاقل امنیت را به آزادی ترجیح می دهد.

گاهی همه چیز بطور عجیبی ساکن ٫ بی روح و جعلی می شه اونوقته که وسط نوشته هام باز می بینم سر از نا کجا آباد در آورده ام.

 

* جالبه منو مکرمه بطور همزمان دلمون می خواسته کلی بنویسیم اما فکر کنم همزمانی ما با همزمانی عجیب عمو فیروز تفاوت داره.