تبليغاتX
ساعت 4

ساعت 4

                                       

                          دریاچه تاهو به کارگردانی فرناندو ایمبک از سینمای مکزیک  

                            

  بعد از مدتها که یه فیلم خوب ندیده بودم بالاخره تونستم به حال و هوای سینمایی خودم بر گردم   . دریاچه تاهو   از اون فیلمهای ساده و رو راسته و در نوع خودش شاهکاریه که تعجب نمی کنم کارگردانش با پول تو جیبی خودش ساخته باشش . فیلمی کوچک و بسیار زیبا ، به شیرینی کنار اومدن با یه بچه آرام وسر براه ، از اون بچه هایی که نه مزاحم کسی میشن و نه خرابکاری میکنن . بچه ای که می تونه با یه قطعه پازل گمشده ساعتها سرگرم باشه و خلاقانه بازی کنه .بچه ای که امیدواری به زودی بزرگ بشه .

* فیلم و می ذارم جایی جلوی چشمم چون می دونم بزودی دلم براش تنگ می شه .

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 7 توسط ساغت4| |

همینطور یه جا دراز می کشم و با خودم فکر می کنم ای کاش وقت بیشتری داشتم .

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 9 توسط ساغت4| |


نویسنده اورسون اسکات کارد . از کتاب شخصیت پردازی و زاویه دید در داستان  :

من به تجربه هیچگاه نتوانسته ام داستانی را که بر اساس یک درون مایه باشد خوب بنویسم یا شخصیتی را که یک خواستگاه داشته باشد به خوبی بسط دهم . تنها هنگامی که دو اندیشه یا دو شخصیت را که از پیش ارتباطی با یکدیگر نداشته اند در کنار هم قرار داده ام ، آن ها زنده شده اند . داستان های من در روند پیوستن نا پیوسته ها است که گسترش پیدا می کنند .

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 0 توسط ساغت4| |

توی برنامه تلوزیونی روانشناس گفت ما دو تا برداشت از خودمون داریم . اونی که هستیم و اونی که می خوایم باشیم . اغلب آدمها برداشتشون از خودشون اونیه که می خوان باشن و برداشت دیگران از اونها شبیه اونیه که هستن .

اغلب با آدمهایی برخورد میکنم که هیچ چیزی برای گفتن ندارن جز اینکه از خودشون تعریف کنن . اکثرشون پسرهاشون تو یه شهرک پشت کوه دارن مهندسی ناپیوسته دانشگاه آزاد می گیرن و قراره برای ادامه تحصیل بورسیه  دانشگاهی رو تو آمریکا بگیرن . دختر هاشونم که گرافیک خوندن و پراید سفید سوار میشن ، نمی دونن چه طوری جواب خواستگارهاشونو بدن و کاری هم جز خدمت به پدر و مادرشون ندارن . اگه هم هنوز به این سن نرسیدن قراره که بشن . نمی دونم تا بحال اینها رو از چند نفر شنیدم اما همشون تو زندگیشون کاری نکردن جز زاییدن همونهایی که گفتم . انگار حرفهاشون هیچ بار معنایی و عاطفی نداره صرفا نشخوارشون میکنن ، از اون چرندیاتی که اونقدر می گن و گن و می گن فقط به این علت که باورشون کنن که دنیا بدون اونها چیز خاصی نداره و قرار نیست هیچ خر خاکی با سوءظن در جنازهامون بنگرند  .  وقتی دست از تعریف و تحسین از خودشون میکشن که می خوان کاسب بشن با چشمهای خالی و پوکشون اطرافشونو نگاه میکنن هر چند نمی بینن اما می خوان بدون این چنده یا  چقدر پول جای اون دادی ، چقدر اجاره دادی ، نقده یا قسطی ، همه چیزم فقط براشون یا کمه یا زیاده . وقتی حس می کنم معاشرت یعنی تحمل این جور آدمها ترجیح میدم تو دنیای خودم باقی بمونم به کشف گنجهای پنهان مشغول باشم اونم بدون  غور غور این غورباعه های که همشون فکر میکنن طلسم شدن و گر نه همون شاهزاده زیبای قصه ها هستن. اعتماد بنفس کاذب هر چند هیچ اصول و اخلاقی توش نیست اما همون کارایی اصلش رو داره با ذکر این نکته که مثل اعتماد بنفس حقیقی نمی خواد براش بجنگی کافیه تو توهم باشی و پیشرفت برات مبلمان و لباس و ماشین و اینجور خرت و پرتها  باشه . اما در نهایت اعتماد به نفس کاذب و از اونجا می یاد که خود اونها هم میدونن همون چیزکی هم که دارن از ظرفیتشون خیلی بیشتره.


نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 0 توسط ساغت4| |

Design By : Night Melody